|
صبر کنید عکس ها طور کامل لود شود ..لطفا چند لحظه منتظر بمانید
در گروه GooD Bye Live حتما عضو شوید و جدید ترین ایمیل ها و عکس ها و اس ما اس ها و جوک ها و ... را دریافت کنید در ایمیلتون ..
پرواز
وقتي تمام دلهره ها وقت بودن است اينجا كسي به خلوتمان پي نمي برد غمگين ترين غريبه دنيا دل من است سنگين شده نگاه صميمي باغچه يعني نجات پنجره ها در شكستن است حتي غزل به داد دل ما نمي رسد وقتي كه واژه ها پريشان سرودن است
یه دوستیه ساده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده این بارونه چشمام تمومی نداره آخه دلم برای تو یه بیقراره قراره قراره گریه هاتم دیگه برام فایده نداره اینجوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم دوسم نداشتی غصه می خوردم آخرش دل تو رو بردم تنها برو هر جا می خوای برو
رسمش نبود
تا که نرفتم از دست دست مرا بگیری فصل نشای غم هاست میراب این زمینم وقت است جوی آبی از چشم ما بگیری بانو ! قبول دارم زیباترینی اما .... رسمش نبود خود را اینقدر ها بگیری می ترسم از شبی که اینجا نباشم و تو دیگر سراغ من را از نا کجا بگیری تشییع می شوم صبح بر دوش این خیابان فردا اگر بیایی باید عزا بگیری امشب دوباره شعری از دوریت نوشتم مانده است روی دستم آن قدر تا بگیری
باز هم من خواب دیدم...
اندکی نزدیک تا مرز خورشید و زمین یک قفس پشت سکوتی تازه خود را بسته بود یک پرنده میله های آن قفس را چیده بود آن طرفها دورتر از این همه دلواپسی اندکی نزدیک تا آشنایی ها و غربت یک تبسم خویش را با میله های آن قفس پیوسته بود لحظه ای اندیشه کردم سایه ها یک خواب بود باز هم من خواب دیدم خواب لبخندی که همواره به دنبالش درون میله های یک قفس را بسته بودم باز هم من خواب دیدم...
باغ تنهايي
نو نها آشنايي را نكاشت كوله بار غربتم را لحظه اي دستهاي مهرباني بر نداشت برف روب غصه ها اندوه را روي بام ديده ام پارو نكرد مهرباني در حياط سينه ام شاخ و برگ نا اميدي را نچيد از نگاه چشمهاي تشنه ام انتظار لحظه هايم را نديد كاش مي شد با طلوع يك بهار آخرين پاييز را بوسيد و رفت
انگار انگار چشمهای خودش را ندیده بود تصویر رد پای خودش را ندیده بود می رفت سمت جاری دریای دور دست وقتی که نا خدای خودش را ندیده بود خورشید پا به پای دلش گام می گذاشت مردی که آشنای خودش را ندیده بود آغاز شد از آن طرف رودخانه ها این چشمه انتها ی خودش را ندیده بود یک روز از برابر آینه می گذشت دنیای بی صفای خودش را ندیده بود
منتظر دیشب کسی در امتداد باران قدم می زد انگار منتظر بود دوست در کنار او انگار صدای شر شر باران اورا کر کرده بود همچنان آرام و بی صدا قدم می زد اما سکوتش فریاد می کرد تو خوابی و او بیدار این درس را آدمی قرن هاست از بر کرده اما حیف که آن بیچاره مثل همه تنبلها زمان پاییز فراموشکار می شود
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:38 توسط کیارش ( ID= Vs.Sosk666)
|
|
|